تبليغاتX
فریاد بی صدا


فریاد بی صدا

ببین امروز پاییز را   طرح خواهم داد

چون تو رنگ هایش را از من ربود ی

لختی سردی تمام وجودم را گرفته است

معنا و مفهومش را نمی دانم از کجا آمده چه می خواهد !

این هوای مه آلود که سر تا پای تنگه ی وجودم را تسخیر کرده

روطوبتی که همراه خود دارد ، بوی نم و سرما ی دوست داشتنیش

سال هاست که هم صحبت این هوای نمناک اند چشم هایم

اما اثری نبخشیدند به این سکوت

سکوتی که بی صدا و نفس نفس آرام روزگار میگذراند

و چه بی رحم ثانیه ها را در خود فرو می کشد

تا زمانی برای گفتن باقی نماند

هوا اینجا در وجودم  سرد سرد است

چشم ها دریایی ساخته اند

و ساحل گونه ها طوفانی تر از همیشه

این همان پاییز وجود آدمک خواهد بود !

لختی سردی تمام وجودم را گرفته است

و تو احساس مرا درک نخواهی کرد

چون دستهایم گرمی آشک ها را منتقل خواهند ساخت ...

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:56 توسط میلاد| |

 

با صدای زنگ مدرسه ی مهر دلت زیبا تر هم می شد

و نم نم بارانی که صورت هایمان را طراوت می بخشید

یاد آور  خاطرات سال های  شیرینشی را که با هم سپری کردیم

قدم گذاشتن بر خز های پاییز     دویدن هایمان

دست های سرد تو و گرمی دست های من

اشک ها   و   لبخند ها

همه وقتی رفتند که

عنقای محبتت دیگر سکوت اختیار کرده بود

و تو ای کاش قدر این لحظه ها را خوب می دانستی

ولی افسوس  که  پل ها را همه در هم شکستی

تا دیواری بسازی بلند و بی انتها که میان من و تو دیگر ما نباشد

اما امروز پاییز من رنگ دیگری دارد

سرخی گونه های برگ هایش و طلایی تار موهایش

با صدای آرام قدم های خسته ی من

یکه و تنها معنای عشق را لمس خواهد کرد ...

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:9 توسط میلاد| |

درود بر آن لب  هایی که با سکوتی خاص

قدم در میدان فریاد بی صدای دل ما گذاشت

تا شریک لحظه ی تنهایی ما باشد

می دانستی با  بوسه های شیرینت

و حرف های شکرینت

معنای عشق و محببت را زنده ساختی ؟

بهترین ها را برای تو آرزو میکنم

آری تو که خود عشقی خود عشق

امید وارم

 مرجان های دریای بی کران دلت

همیشه شادمان

و  لبریز از عشق باشند  ...

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:15 توسط میلاد| |

چیزی شبیه یک فریاد حنجره ام را بی صدا

در زخم وخون مختنق خواهد ساخت  

اما بــــــــــاز  بی صدا  صدایت میزنم!

آری بی صدا ...!  خفته گان را آشفته خواهم ساخت  خوب میدانم !

اما صدایت میکنم تا بدانند همه کوران و کران

تویی سلطان این خلق عظیم بی کران

خواهم که فریادم رسد به اوج هفت آسمان

شاید که بفهمند زبانم را  ماکیان  و حوریان

مینویسم تا آنجا که جان هست

 اما بی صدا !

تا زمانی که میرود روح از بدن سوی خدا ....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 14:14 توسط میلاد| |

خرمنم بسوختی ای دوست  دیگر چه غمی؟

شعله ی آتشش به هفت آسمان بردی تو چه سان هم دمی ؟

چرا آخر به این مسکین صادق چنین  بی رحمی

زبان کذب و دروغ بر گرفتی با من  دیگر چه غمی؟

دل ما به صفا و صافی دل تو خوش بود

چرا آتش دروغت بر تنم  زدی به دمی

گرت عاشق بودی و صادق  دیگر چه غمی ؟

اما کمر به قتل ما و شکستن قلب بستی   دیگر چه غمی ؟

جان به تو تسلیم می کردم  گرت میخواستی

سوگند به خالقم جان میدادم به دمی

اما افسوس که دوست عزیز من

کشد خنجر بر سینه ی سوخته ی ما  دیگر چه غمی ؟

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 16:31 توسط میلاد| |

 

دوستان عزیز

از اینکه دوباره در جمع شما عزیزان هستم خوشحال و خرسندم

به لطف یزدان امروز حالم بهتره

                               ای دوستان نورانی یادمان باشد که در هرجا و مکانی که هستیم

خداوند کریم با ما همراه است ،

در هرلحظه الطافش بسوی ما چون سیل روان است

  و در همه ی کار ها بهترین حامی ما خواهد بود .

به امید حق تا درودی دیگر ...

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 8:41 توسط میلاد| |

سلامی دوباره به جمع یاران عزیز که تنهایمان نگذاشتند .

اگر تأخیر حاصل گشت که مطلب بروز کنیم علت به زبان قلم قلب بشنوید :

نفسهای تند و کوتاه مجال راه رفتن نمی داد

درد های سنگین بر ترک های این قلب می افزود

اما چه کنیم محبت های لایتاناهی شما ما را بر این داشت که ،

جسم ناتوان به پای فریاد بی صدایمان برسانیم تا که آنچه از عمر اندک مان را به مواسات دوستان

ادامه دهیم تا به دیدار دوست نائل شویم

و الحکم لله...

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 9:7 توسط میلاد| |

سراب راه عشق دلفریب است


مدار چرخش چشمت غریب است


نگاهم میکنی با شور با شوق


کمان ابروانت چون صلیب است


امان از آن دو چشم افسونگر


نهال قامت دل را لهیب است


هزاران بار اگر می سوزم از عشق


از این که شادم ای آتش عجیب است


قمار جان و جانبازی در این گود


ادای حرمت رخسار سیب است


جوابم دادی و صد بار و هر بار


اسیر چشم مستت بی نصیب است


نگارا من که نه در عالم عشق


یراق اسب ما یاد حبیب است

این مطلب هدیه از دوست خوبم شیرینک بود

متشکرم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 8:21 توسط میلاد| |

پلکهای خسته ام را که می گشایم چیزی در وجودم می شکند.

نگاهم به چشمان همیشه بیدار پنجره گره می خورد. (باز باران می بارد) و حسی ناشناخته همراه با حرکت آرام و زیبای قطره ها در وجودم جنبشی مبهم را به ارمغان می آورد.

ناخواسته از جا برمی خیزم و فاصله ام را با زلال باران کم و کمتر می کنم.

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان ناخوانده ام بسته بماند!؟

رطوبتی دلچسب کف دستهایم را از پاکی پر می کند.

دو قطره اشک از روی گونه هایم سر می خورد و در میان هزاران قطره بی قرار گم می شود.

زیر لب آهسته زمزمه می کنم ((باران باران))

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 16:41 توسط میلاد| |

در آخرین ثانیه ای که از عمر پاییز گذشت

تک ستاره ای که با من هم دم شده بود ،

 سپیده دم دیگر سوسو میزد که

وقت رفتن است

چشم هایم را بستم آه .... بلندی کشیدم ، آرام بودم چشم که باز کردم ستاره  رفته بود

من ماندم و صدای ناله ی گیتارم

که فریادی بی صدا در دلش نهفته بود

                                                                  

و تو که هنوز  انتظار آمدنت را می کشم

                                                                                         Milad

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:57 توسط میلاد| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ